بهت است و بغض و مویه و خرسنگ مرتعشباران بی درنگ و حسرت رعدی به گوش شهرکوهی شکست و فرو ریخت یک شبیشهری نشد خبر که به هم خورد طرح شهرهر کوچه ای به یاد حضوری هزار رنگاما به چشم حسرت یک مبتلای گنگاین شهر پر ز ترنم ز بانگ دوستدر گوش عاشقی که زبانش بریده شداین شهر بوی کسی را بغل زده ستبا خود به هر طرفی می برد شبیاین لال گم شده با بوی یادهاآوازه ای فکنده به شور و جنون خویشآن چشم هااین شهراین گنگبی واژه و قلم ...
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
تاريخ: چهارشنبه
9 خرداد
1403 ساعت: 18:26